سلام بهونه ي قشنگ من براي زندگي
آره منم سحرهمون ديوونه ي هميشگي


رفتنت را ديدم تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب در ميان
برهوتي تاريک پشت يک خاطره سرد
و تهي با دلي سنگ رهايم کردي و تو بي
آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده
من رفتنت را ديدم تا به آنجا که نگاهم
سو داشت و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي اشک من بدرقه راهت باد

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن
گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف تو رفتي
و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي: که کمي
فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر
من مشغله اي نيست رفتي و خدا پشت و پناهت
به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

سلام عزيزان
كوچيكتر از اونم كه نصيحت كنم ولي واقعيته
هر كي بهت گفت واست مي ميره دروغ گفته
حقيقت رو كسي ميگه كه به خاطرت زندگي كنه

فكر مي كردم تو رو ديدم يه تولد يه طلوعه تو غروب آشنايي
ندونستم كه رسيدن يه بهونه ست يه بهونه واسه لحظه جدايي جدايي
بي تو اسير غربتم آماده ي شكستنم با من بمون بمون بمون
با من كه عاشقت منم منم منم
ندونستم كه رسيدن يه بهونه ست واسه رفتن

كوچكتر كه بوديم دل بزرگتري داشتيم
امروز كه بزرگتريم چقدر دل تنگيم
زندگي اجبار است
مرگ انتظار است
عشق يك بار است
جدايي دشوار است
اگر رفتم تو يادم كن
اگر مردم تو خاكم كن
اگر ماندم به مهر خود شادم كن

بي تو فهم زندگي سخت است
و تو منتهاي آرزو و اشتياق كه
بند دلم را بر ضريح عشق بستن
و همقدم با لحظه هاي من شدي
مرا به ياد آور كه سخت منتظر
معجزه با تو بودن هستم

رفتنت را با كدامين قلم بر صفحه وجودم بنگارم
و با كدامين صبر تحمل كنم آنقدر بگويم كه ياسها
نيز در غم رفتنت گريان شده اند و مرثيه نبودنت را
برايم سروده اند . تو اي سپيدي لحظه هاي قشنگ
و اي فانوس شبهاي ظلمات زندگي برگرد و با بودنت
شادي را مهمان وجود خسته ام كن.
