تبليغاتX
عاشقي
یه دختر تنها تو آسمون تردید به هر کس که دل سپرد ازش خیانت دید


سلام بهونه ي قشنگ من براي زندگي

آره منم سحرهمون ديوونه ي هميشگي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

عشق تنها براي رفتن است عشق رفتن و دل شكستن است

عشق هميشه گريه كردن است عشق همه جا دشمن داشتن است

عشق هميشه بودن است عشق در واقع مردن است

عشق آخرش ديوانگي ست عشق آخرش تنها موندن است

عشق تو انتظار اشك ريختن است عشق در واقع ترس از زندگي ست

عشق ترسيدن از روز غريب عاشق شو ولي بترس از رقيب

عاشق شو ولي بجنگ با حريف هميشه عاشق مي مانم

با آنكه عشق تنها براي من مردن است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

رفتنت را ديدم تو به من خنديدي

 آتش برق نگاهت دل من آتش زد

و مرا در پس يک بغض غريب در ميان

برهوتي تاريک پشت يک خاطره سرد

و تهي با دلي سنگ رهايم کردي و تو بي

 آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده

 من رفتنت را ديدم تا به آنجا که نگاهم

سو داشت و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي

باورم نيست که ديگر رفتي اشک من بدرقه راهت باد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 3:54 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

 گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن

گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست

 پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف تو رفتي

 و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي: که کمي

 فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر

 من مشغله اي نيست رفتي و خدا پشت و پناهت

 به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

 بهترينها براي تو بهترينم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 2:38 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

 

سلام  عزيزان

كوچيكتر از اونم كه نصيحت كنم ولي واقعيته

هر كي بهت گفت واست مي ميره دروغ گفته

حقيقت رو كسي ميگه كه به خاطرت زندگي كنه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

فكر مي كردم تو رو ديدم يه تولد يه طلوعه تو غروب آشنايي

ندونستم كه رسيدن يه بهونه ست يه بهونه واسه لحظه جدايي جدايي

بي تو اسير غربتم آماده ي شكستنم با من بمون بمون بمون

 با من كه عاشقت منم منم منم

ندونستم كه رسيدن يه بهونه ست واسه رفتن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

كوچكتر كه بوديم دل بزرگتري داشتيم

امروز كه بزرگتريم چقدر دل تنگيم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 3:8 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

زندگي اجبار است

مرگ انتظار است

عشق يك بار است

جدايي دشوار است

اگر رفتم تو يادم كن

اگر مردم تو خاكم كن

اگر ماندم به مهر خود شادم كن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 3:0 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

بي تو فهم زندگي سخت است

و تو منتهاي آرزو و اشتياق كه

بند دلم را بر ضريح عشق بستن

و همقدم با لحظه هاي من شدي

مرا به ياد آور كه سخت منتظر

معجزه با تو بودن هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 5:11 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

رفتنت را با كدامين قلم بر صفحه وجودم بنگارم

و با كدامين صبر تحمل كنم آنقدر بگويم كه ياسها

نيز در غم رفتنت گريان شده اند و مرثيه نبودنت را

برايم سروده اند . تو اي سپيدي لحظه هاي قشنگ

و اي فانوس شبهاي ظلمات زندگي برگرد و با بودنت

شادي را مهمان وجود خسته ام كن.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 5:4 قبل از ظهر  توسط سحر  |